امروز تولدشه...۱۸ خرداد
امسالم مثل سال های دیگه کلی برنامه ریزی کرده بودم. از متن اس ام اس بگیر تا اینکه چی براش بخرم
ولی بازم این شانسو نداشتم تا بهش تبریک بگم.. گوشیش خاموش بود. حتما دلیلی داشته که خطشو
عوض کرده ..آره اون به خاطره من این کارو نکرده ... امیدوارم!!!
اشکالی نداره بازم صبر میکنم من که اینهمه صبر کردم ایندفعه هم روش...
تولدت مبارک عزیزم...امیدوارم به همه ی آروزهات برسی و هیچ وقت تنها نباشی
به امید اینکه ۱۸ خرداد ساله دیگه اولین کسی که بهت تبریک میگه و خوشحالت میکنه من باشم!!!

+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم خرداد 1389 23:29 توسط mojde
|
joz to ki mitune azize man bashe
ki mitune tu ghalbe man jashe
mage mishe mesle to peyda she?!
joz man ki vase didane to harise
esmeto ru ghalbesh minevise
gunehash az nadidanet khise

پ ن. این روزا امیدوارترم!!!
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم اسفند 1388 21:48 توسط mojde
|
امروز سوم اسفند....تولدم!!
معمولا این جور موقع ها همه ذوق دارن و منتظر یه اتفاق خوبن... به زور دنباله یه چیزی میگردن تا
بگن امروز تولدمه پس حتما خیلی خاصه! هرچند هرچی بزرگتر میشیم دیگه خبری از جشنو کیکو کادو
نیست. ولی میدونی من اصلا این چیزا برام مهم نیست. نه جشن میخوام نه هدیه...
تنها چیزی که برای من مهمه فقط اینه که اون یادش باشه...همین.
بهترین هدیه رو اون میتونه بهم بده... یه تبریک کوچولو!
خدا کنه که این اتفاق بیفته...خدا کنه!!!

+
نوشته شده در دوشنبه سوم اسفند 1388 0:28 توسط mojde
|
چارلي چاپلين: با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه،رختخواب خريد ولي خواب نه،ساعت خريد
ولي زمان نه، مي توان مقام خريد ولي احترام نه،مي توان کتاب خريد ولي دانش نه،دارو خريد ولي
سلامتي نه، خانه خريد ولي زندگي نه و بالاخره ، مي توان قلب خريد، ولي عشق را نه
ولنتاین مبارک

پ.ن خدارو شکر ولنتاین امسالم تونستم باش حرف بزنم!!!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388 0:49 توسط mojde
|
بازم به خاطره تو یه کاره احمقانه کردم، ایندفعه خیلی غیر منتظره بود...اصلا فکرشو نمیکردم
فقط خدا کنه به ضررم تموم نشه. تو رو خدا بیا.....بیا و بهم بگو که اشتباه نکردم
دیگه طاقت ندارم...
+
نوشته شده در جمعه هجدهم دی 1388 0:32 توسط mojde
|
چند نفر از شما آرزو دارن؟... چقدر به آرزوهاتون فکر میکنین؟...کیا اعتقاد دارن که به آرزوشون میرسن؟..اصلا فکر میکنین برسین؟...اینا سوالایی بود که امروز دبیر تاریخ ادبیات از بچه ها پرسید راستش من از کسایی بودم که در رسیدن به آرزوم شک داشتم!!
نمیدونم چرا... منی که با آرزوها زندگی میکنم لحظه ای از فکرشون بیرون نمیام چطور ممکنه!!حرفایی که میزد خیلی به دلم نشست. شاید قبلا بار ها بارها شنیده بودم ولی نمیدونم چرا حس میکنم یه تکونی بهم داد. میگفت هیچ وقت آرزو هاتونو کلی نگین! مثلا اگه میخواین برین مسافرت نگین که خدایا ای کاش من برم مسافرت بلکه جزئی ترش کنین: من میخوام فلان روز با فلان کس برم فلان جا!!! یا مثلا همینو تو یه کاغذ یادداشت کنین و یه رازی باشه بین خودتونو خدا...برام خیلی جالب بود هیچوقت اینجوری آرزو نکرده بودم. جالب تر از همه این بود که خودش واقعا به این قضیه رسیده بود. خلاصه اون ساعت با حرفایی که زد یه انرژی دوباره به هممون داد. منم که از خدا خواسته تا رسیدم خونه یه کاغذ a4 گذاشتم جلوم به هوای اینکه الان یه لیست بلند بالا درست میکنم!! در صورتی که دوتا بیشتر نشد. و باز مثله همیشه... اولین چیزی که به ذهنم رسید اون بود.این که بالا خره یه روز باهم (خوب) باشیم
مطمئنا دارین بهم میخندینو میگین منم یه دختر لوسم که یه وقتایی توهم میزنمو آرزوهای مسخره میکنم...آره اوایل اینجوری بودم ولی حالا دارم به معنای واقعی تلاش میکنم که بهش برسم...به جایی رسیدم که دیگه برام مهم نیست چطوری فقط میخوام برسم. مثله حالا که عکسشو گذاشتم جلومو دارم به خاطرات خوبی که باهاش داشتم فکر میکنم!!! ناگفته نماند که به این جمله خیلی اعتقاد دارم: آنچه که من آفریده ام حاصل تنهایی من است! (فرانتس کافکا)
+
نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388 21:5 توسط mojde
|

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی است که از چشمانت جاری است.
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته شده
.
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن ها تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی
.
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی
.
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد
.
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است
.
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است
پ.ن امروز یکی بهم گفت زمین گرده، یعنی ممکنه منم...؟!!
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388 22:36 توسط mojde
|
سلاااااااااااااااااااااام
چطوریییییییین؟ حتما میگین چی شده مژی بعد از چند وقت سرو کلش پیدا شده!!!
خب جونم براتون بگه که بازم ازاون اتفاقای خوب افتاد که من تا یه ماه خر کیفم!
دیشب بهترین شب زندگیم بود، البته اولش حسابی قاطی کرده بودم...مثه همیشه.
باز ازش عصبانی بودم،از این که چرا نیستو....!!
یهو یه حسی بهم گفت که بهش اس بدم. البته حتم داشتم که جوابمو نمیده اما از رو نرفتمو دادم
در کمال ناباوری دیدم که جواب داد
خیلی عجیب بودااااااااااااا...!!!
تازه گفت حدس میزدم که الان اس بدی...فکر کن!
وااااااااااای دیگه خودتون تصور کنین که من چه
حالی داشتم.
خلاصه اینکه بازم یه اتفاقه خاطره انگیز واسم افتاد!
نخندین به منا
به خدا من هیچوقت این چرتو پرتارو اینجا نمینویسم...ولی الان دیگه خیلی
خوشحالم!!

+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388 1:46 توسط mojde
|
گاهی دلم نمی خواست تو را ببینم، اما تو در کنارم بودی و نفس هایت یخ روزهایم را
باز می کرد.
گاهی دلم نمی خواست تو را بخوانم، اما تو مثل یک ترانه زیبا بر لبم زندگی می
کردی.
من در کنار تو بودم بی آنکه شور و نوایی داشته باشم،
بی آنکه بدانم تو از خورشید گرمتری،
بی آنکه بدانم تو ار همه شعرهایی که من از بر کرده ام شنیدنی تری.
من در کنار تو بودم، اما دریغا نمی دانستم کجا هستم.
نمی دانستم از آسمان و زمین چه می خواهم.
هر شب در دیوان حافظ دنبال کسی می گشتم که مرا تا دروازه های قیامت ببرد. من
انگار منتظر بودم که کسی بیاید که قلبش زادگاه همه گلها باشد. وقتی به من نگاه
می کردی چشمهایم را بستم. وقتی در جاده های خاطره غزل خواندی ایستادم و
خاموش ماندم.
مهربانانه آمدی، سنگدلانه رفتم. از شکفتن گفتی، از خزان سرودم. ناگهان مه همه
جا فرا گرفت.
حرفهایم مرطوب شد و چشمهایت با ابرهای مهاجر رفتند.
شب آمد و چراغها نیامدند، ظلمت آمد و چشمهایت نیامدند.
شب در دلم چنان خیمه زد که انگار هزاران سال قصد اقامت دارد.
کاش نی ها از جدایی من و تو حکایت می کردند.
اکنون می خواهم دنیا پنجره ای شود و من از قاب آن به افق نگاه کنم و آنقدر دعا
بخوانم که تو با نخستین خورشید به خانه ام بیایی.
اکنون دوست دارم باغهای زمین را دور بریزم، آنگاه گلهای تازه ای بیافرینم و تقدیم تو
کنم...

+
نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388 18:50 توسط mojde
|
سلام چطورین؟ چیه منو نمیبینین خوشیییییییییین؟؟؟؟؟؟؟؟
راستش اگه میدونستم با باز شدن مدرسه ها نمیتونم بیام نت یه خداحافظی درست حسابی میکردم.
اما خب با اینکه وقت سر خاروندنم ندارم دلم نیومد برم حکایت منم مثه این داستانه
مردی بود که هیچ وقت نمی توانست چیزهایی را که شروع کرده بود تمام کند.
فهمید که اینجوری کاری پیش نمی رود.
بنابراین یک روز صبح از جایش بلند شد و گفت:
تصمیمی گرفتم ،از حالا به بعد هرچه را شروع میکنم.......
(گوستاو فلوبر)

+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 9:30 توسط mojde
|